حموم رفتن
اومدم خونه و طبق معمول تو راهرو قایم شدم و گفتی شیرین کجاست؟
اومدم بغلت کردم. کلی با هم اختلاط کردیم. وااااااااای کتاب داستان های جدید از شابدالعظیم خریدی و هی میگفتی برات بخونم. کتاب های قبلی رو که کامل حفظ شدی . عکسشو برات میزارم.
بعد از ظهر من خواستم برم حموم دیدم اومدی پشت در و ولم نمیکنی. از مامانی اجازه گرفتم و بردمت حموم. یه شرت سفید پوشیدی مثلا از من خجالت بکشی. اما تو حموم خودت در آرودی. مردم از خنده
برات یه وان آب درست کردم و گذاشتمت توش. بعد با یه کاسه هی آب میریختم رو سرت. آب تو گوش و دماغت رفت ولی باز ول کن نبودی. میگفتی آب بریز. منم هر دفعه کاسه رو بیشتر از قبل آب میکردم. صدای خنده هامون تو حموم پیچیده بود. کلی هم قلقلکت دادم. بعد یه دفعه گفتی میخوای از تو وان بلند شی. اومدی بیرون و رفتی یه گوشه از حموم جیش کردی
اون موقع به هوشت احسنت گفتم عزیزم. تازه باید میشستمت. بعد دوباره آب بازی رو شروع کردیم. در آخر هم برات شامپو زدم و به مامانی گفتم بیاد دنبالت
شب با هم یه سر رفتیم خونه ما. تو به مامان من میگی خاله. جوجو داشتیم. کلی باهاش بازی کردی و میخندیدی. موقع برگشتن تو ماشین سرتو آورده بودی بیرون و داد میزدی سیبیل بابام میچرخه
من نمیدونم اینو از کجا یاد گرفتی دختر باهوش من؟


حموم رفتن
