آتلیه
تا یادم نرفته بنویسم که چهارشنبه چی شد
سریع خودمو رسوندم خونه خانم همساده و تو از پشت درها منو صدا میکردی شیــــــرین
منم گفتم جانم عزیزم. بردمت خونه. سریع باهم حاضر شدیم و منم یه آبی به دست و صورتم زدم و اومدیم بیرون. میدونی ته دلم یه ذوقی داشتم آخه اولین بار بود که تنهای تنها میبردمت بیرون . راستش خیلی حس خوبی داشتم. با اینکه خسته بودم اما چون تو بودی شاد بودم
سریع هم اتوبوس اومد و نشستیم. دو تا خانومه پشتمون بودن که هی منو و تورو نگاه میکردن. نزدیک بود تو اتوبوس خوابت ببره و من هی بیدارت میکردم.
خلاصه رسیدیم و بغلت کردم و یه تاکسی گرفتیم. هنوز 20 دقیقه داشتیم تا ساعت 5. برای همین گذاشتم خودت راه بری و میدویدی و شیطونی میکردی. رسیدیم به میدان و چند تا مجسمه بود. تو هم حسابی تعجب کرده بودی و نگاشون میکردی. خیلی سعی کردم ازت عسک بگیریم نتیجه اش شد این

رفتیم تو و خانومه گفت برید آماده شید. من و تو هم رفتیم و همون لباسی رو که برای تولد یک سالگیت خریده بودم رو پوشیدم تنت. یه پیراهن مجلسی آبی نفتی و با چین های زیاد
موهاتم عروسکی بستم. خیلی ذوق داشتی نسبت به دکور اونجا. هی عروسکا رو نگاه میکردی و میخواستی بغلشون کنی
خانومه اومد و شروع کرد به عسک گرفتن. واقعا حرفه ای بودی. خودت سریع ژستو میگرفتی و انجام میدادی ولی خنده هات مصنوعی بود. کلی با دکور عسک انداختی. لباستو عوض کردم و یه بلوز و شلوارک صورتی تنت کردم. دیگه تموم شد
نمیخواستی بیای بیرون و میخواستی همه اونجا رو بهم بزنی اما وقتی من رفتم بیرون ترسیدی و اومدی دنبالم
دیگه از اونجا دوباره تا سر خیابون پیاده رفتیم . تو میدویدی و من میخندیدم و میترسیدم. تاکسی گرفتم و تورو روی پام نشوندم. تو ماشین هی حرف زدی هی شعر خوندی جوری که راننده برگشت و نگاهت کرد و بهت خندید.
من پول درآوردم که بدم تو از من گرفتی گفتی پول بده بدم عمو
از خیابون داشتیم رد میشدیم که یه اتفاق بد افتاد. پای تو به خاطر کوشولو بودن لای پل آهنی گیر کرد. راستش خیلی ترسیدم. چادرم کثیف شد. کیفمم گذاشتم زمین. سعی کردم پاتو در بیارم. بعد از چند دقیقه چند تا آقا اومدن دورم و خواستن کمک کنن. اما خودم به خودم مسلط بودم و اول کفشتو درآوردم و بعد پای کوچولوتو.
عزیزم منو ببخش من نباید میزاشتم تو راه بری. باید بغلت میکردم. خیلی ناراحت شدم. از اون طرف پاهای تو سیاه و دستای من سیاه. پله به خاطر گرمای هوا و رفت و آمد ماشینا و آدما خیلی خیلی خیلی داغ بود. بمیرم برات حانیه . ببخشید گلکم
هیچ جایی هم نبود که بریم و دست و پامونو بشوریم. برای همین بی خیال شدم و صبر کردم تا اتوبوس بیاد و بریم. تو اتوبوس غلغله بود. منی که همیشه واسه بچه دار ها بلند میشدم هیچ کس برامون بلند نشد. غیر از یه خانومی که نینی داشت و گفت تورو بدم بغلش. تو هم نرفتی و چسبیدی به من. ولی از پشت میله ها با نینی بازی میکردی. دختره لاک آبی زده بود و تو هی به لاکش نگاه میکردی. بمیرم که داداش ح نمیزاره برات لاک بزنم.
دستم داشت میافتاد از سنگینیت ولی بازم تحمل میکردم. میدونی تو که دختر واقعی من نیستی و من بهت انقدر حس های مادرونه دارم. اگر واقعا خودم بچه دار بشم فک کنم مامان خوبی بشم
در تمام مدت به من میگفتی برات بستنی بخرم. اما من کیف پولمو خونه جا گذاشته بودم و فقط 2 تومان پول داشتم. خخخ
رسیدیم خونه . از شانس من مامان جون هنوز نرفته بود دکتر و منو تو رو با اون حال زار دید ولی من به رو نیاوردم و گذاشتم گردن اینکه تو اتوبوس خسته شدیم. سریع پریدیم تو حموم دوتایی و دست و پامونو شستیم.
در تمام مدتی که بیرون بودیم اگر ازم چیزی میخواستی اول صدام میکردی مامان بعد آجی بعد شیرین بعد شیرین خانم. فک کنم تو هم فهمیده بودی که امروز حس مامان شدن دارم.
---------------------
دیروز میخوام با داداش برم خونمون. هی بهم میگی بریم دَ دَ. میگم تو تازه بیرون بودی. با التماس و زاری نگام میکنی. دلم برات میسوزه میگم باشه میبرمت. میگی برم بپوشم؟ میگم برو. میدویی تا ته اتاق بعد وای میستی به شلوارت نگاه میکنی میگی من که پوشیدم
و اونجاست که من و داداش از خنده روده بر میشیم. با این کارات


آتلیه 


