جوجو
دیشب من تو خونه بابام داشتم استراحت میکردم که داداش زنگ زد. صدای تو میومد و منم بهش گفتم بیایید اینجا. از داداش شنیدم که میگفت تو راه داد میزدی شیــــــــرین کجاااااااااااااائی؟؟؟ یعنی من میمیرم با این زبون تو . اومدی و هنوز تو راه پله بودی که گفتی جوجو جوجو. رفتی سراغ سبدش و میخواستیش بیاری بیرون. من آوردمت تو. سلام احوال پرسی مامان من و بابام بود با شما
دیگه آجی رفت جوجه رو آورد و تو از دیدنش قهقهه میزدی. ما از دست تو میخندیدم. میدویدی دنبال جوجو و اون هم تو خونه میدوید. من از جوجو میترسم ولی تو نه. سمت من میومد جیغ میزدم و تو با تعجب نگام میکردی و دوباره میدویدی طرفش 
خلاصه این جوجوی بیچاره رو از دست تو نجات دادیم و نشستیم شام خوردیم. ماکارانی بود که تو هم خوردی ولی مهمتر از اون دوغه. هی میرفتی و میومدی میگفتی دوغ میخوام. یه حرکت زدی هم خنده دار هم گریه دار. یه فعه پریدی بغل داداش که حواسش اصلا به تو نبود. پیشونیت خورد به سرش و زدی زیر گریه. با دوغ آرومت کردم 


جوجو 

