حانیه گلی ماحانیه گلی ما، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره

حانیه، باهوش ترین کوچولو دنیا

حال این روزای ما

روزای خوبی رو نمیگذرونیم. بودن مادر تو بیمارستان، بهم خوردن عروسی ما.  تو این اوضاع وانفسا و شرایط بد فقط و فقط و فقط حرف های تو کوچولوی من، کمی مارو آروم میکنه و خنده رو لبامون میاره. بودنت تو خونه نعمتیه. خدارو 1000000000 مرتبه شکر.  
16 مرداد 1393

خریدن لباس

++ هرجا میرفتم لباس بخرم شما تند تند پشت سر من میومدی و در و میبستی و منو نگاه میکردی. وقتی زن عمو میخواست منو ببینه میگفتی برو بیــــــــــــــــرون، زشته  ++ تازه هر وقت پرو میکردم میگفتی خوشگله ++ یه خانمه ازت پرسید اسمت چیه؟ شما گفتی شیرین ...
14 مرداد 1393

اولین شب تنهایی

مامانی میخواست بره بیمارستان پیش مادر. آخه چندروزیه بیمارستانه و به مراقبت احتیاج داره قرار بود من شب برم پیش مادر بمونم و مامانی برگروه خونه
10 مرداد 1393

جوجو

دیشب من تو خونه بابام داشتم استراحت میکردم که داداش زنگ زد. صدای تو میومد و منم بهش گفتم بیایید اینجا. از داداش شنیدم که میگفت تو راه داد میزدی شیــــــــرین کجاااااااااااااائی ؟؟؟ یعنی من میمیرم با این زبون تو . اومدی و هنوز تو راه پله بودی که گفتی جوجو جوجو . رفتی سراغ سبدش و میخواستیش بیاری بیرون. من آوردمت تو. سلام احوال پرسی مامان من و بابام بود با شما  دیگه آجی رفت جوجه رو آورد و تو از دیدنش قهقهه میزدی. ما از دست تو میخندیدم. میدویدی دنبال جوجو و اون هم تو خونه میدوید. من از جوجو میترسم ولی تو نه. سمت من میومد جیغ میزدم و تو با تعجب نگام میکردی و دوباره میدویدی طرفش  خلاصه این جوجوی بیچاره رو از دست تو نجات دادیم و ...
24 تير 1393

لباس عروس

این چندروز خیلی درگیر بودم. چندروز پیش من و تو و مامانی رفتیم خرید. مثلا میخواستیم برای من خرید کنیم. اما در آخر چیزایی که خریدیم این بود: یه دست لباس عروس به قیمت 45 تومان برای شما. یه دامن مجلسی گلبهی و یه پیراهن خوشمل آبی و سفید و در آخر یک کفش سفید  از کنار هم مغازه ای رد میشدیم اگر آهنگ داشت شما شروع میکردی به قر دادن و ما میخندیدم  وقتی لباس عروست رو پوشیدی دیگه در نمیاوردی. همش میگفتی عروس. نینای . دیگه به زور از تنت درآوردیم و گذاشتیم تو پلاستیک. پلاستیکش قد خودت بود ولی نمیدادی به ما. خودت هم که آروم آروم راه میومدی برای همین با زبون روزه بغلت کردیم. خودتم تو دستت لباس عروس و کفشت بود. شیفتی یه ذره من بغلت میکردم ی...
24 تير 1393

آتلیه

تا یادم نرفته بنویسم که چهارشنبه چی شد  سریع خودمو رسوندم خونه خانم همساده و تو از پشت درها منو صدا میکردی شیــــــرین  منم گفتم جانم عزیزم. بردمت خونه. سریع باهم حاضر شدیم و منم یه آبی به دست و صورتم زدم و اومدیم بیرون. میدونی ته دلم یه ذوقی داشتم آخه اولین بار بود که تنهای تنها میبردمت بیرون . راستش خیلی حس خوبی داشتم. با اینکه خسته بودم اما چون تو بودی شاد بودم  سریع هم اتوبوس اومد و نشستیم. دو تا خانومه پشتمون بودن که هی منو و تورو نگاه میکردن. نزدیک بود تو اتوبوس خوابت ببره و من هی بیدارت میکردم.  خلاصه رسیدیم و بغلت کردم و یه تاکسی گرفتیم. هنوز 20 دقیقه داشتیم تا ساعت 5. برای همین گذاشتم خودت راه بری و...
31 خرداد 1393

بدون عنوان

همین الان آماده شدم تا بیام دنبالت و ببرمت آتلیه عسک بندازی مامانی هم رفته دکتر و تورو سپرده به خانم نوری دیــــــــــــــــــــــرم شد
28 خرداد 1393